تبليغاتX
چرا از نگاه من بیزاری.....


چرا از نگاه من بیزاری.....

تو که هستیمو تو دستات داری....

قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود. گفتم اورا : چه خبر آوردی ؟ ...هیچ نگفت.!گفتم

خبر از کوی نگارم داری؟...هیچ نگفت!.

گفتمش : خبر عهد و وفا....؟یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب ...!؟.....اما نه !...

خبرمرگ رقیبم هرگز . جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و ، من عاشق او.

برده از من دل و من هم باید ، بتوانم که دل از اوببرم.!...آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک

بیخبرم؟!

لب گشود و گفت این بار ....: آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و

بپرسم از تو ..."زندگی چیست؟عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت

نزدیک است؟ "

گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم.وببر آنرا نزد او بی کم و کاست. زندگی را

هر کس به طریقی بیند..

یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..! گفته

اند :"حسی است از غربت مرغان مهاجر"....وچه زیبا گفتند.

عشق را هم چون حادثه ای می دانند...بهترین چیز را هم ، همه می دانند.!!. جای

دیگرگفتند:"زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست!"...اما نه!........به گمانم که

چنین گاز زدن بیرحمی است....اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم.!!! خنده دارد

اما ....آن زمان است که باید پرسید، زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!.... شاید آن

کرم ، بهر روزی به درون آمده است. یا که از بیم صیاد ؛ گوشه سیب ، پناه آورده

است.! .

. تو به آن یار بگو : زندگی باران است. زندگی دریاست......... زندگی یاس

قشنگی است که دل می بوید.

زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

...به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف

زدم.!!

و صدافسوس که آخر نشنید از من :

"" زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد.! ""
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

«دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

بــــی گنـــاه محــکــوم شــدم بــه تنـــهــایــی
خدایا خسته ام !
، وقتی دلت خسته شــد
ديگر خنده معنايی ندارد
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد
، وقتی دلت خسته شــد
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای
، وقتی دلت خسته شــد
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
خداحافظ زندگی ...!
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم که چه باید گفت ...
چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .
با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد بزنم؟
فریاد بزنم و بگویم خسته ام !
کاش بودی و این همه غم و اندوه را در چشمانم میدیدی .
کاش رویت را بر نمی گرداندی ...
کاش در چشمان من نگاه می کردی و تنهاییم را باور میکردی .
کاش می فهمیدی دنیایی از غم و غصه را در دل دارم .
و هزاران حرف نگفته بر لبانم و دریایی از اشک بر چشمانم ...
.
خدایا ! کمکم کن
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

عشقبازی به همین آسانی ست

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره ی باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو ،برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

وشب و روزو طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی ست

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی ست

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطرخوش تا فردا

و رکو عی و سجودی با نیت شکر
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق
عجب رسواگر و رسوایی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتد که هرگز بر نخیزد
ترا یک فن نباسد ، ذوفنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو «لیلی» را ز خوبی طاق کردی
گل گلخانه آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی ، تو دادی
بدو خوی ملک دادی ، تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی ، تو کردی
دلش سنگ اگر کردی ، تو کردی
به از «لیلی» فراوان بود در شهر
به نیروی تو شد جانانه ی دهر
تو «مجنون» را بشهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی
تو اورا ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوی دادی
چه دلها کز توچون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به «شیرین» دلستانی یاد دادی
وز آن«فرهاد» را بر باد دادی
سرو جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی، ز عشقش بیستون شد
ز «شیرین» تلخ کردی کام «فرهاد
بلند آوازه کردی نام فرهاد
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی
یکی را مشعل بر فروزی
مبان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق وخوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من ، هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن ، اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعلعه اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر میداد«لیلی» کام مجنون
کجا افسانه می شد نام «مجنون» ؟
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینواییست
دوام عاشقی ها در جداییست

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

روي من شرط نبند
جاي تکخال قمار
جاي يک اسب سياه
پاي ميدان شکار
بر سرم عشق نپاش
مثل باران تگرگ
مثل يک شوخي تلخ
بين مهماني مرگ
پشت من راه نيا
همچو يک عاشق ناب
باورت را نفرست
رو به من .. رو به سراب
هستي ات را نفروش
به پریشانی ِ من
بخت پرواز نبین
روی پیشانی ِ من
بیش از این لاف نباف
پشت این نغمه ی سرد
روی من تاس نریز
جای یک تخته ی نرد
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط البالو جون| |

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه

اگر  عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل...

از من نپرس که چرا  همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من می مانم و یک جفت دست منتظر

یک جفت نگاه خسته....

از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه....

بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من

 اینجا بین حصار غربت و  دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی....

راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟

آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟

یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟

حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم

هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند

همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی :

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

اگه کسی باشه منوبفهمه

براش غرورمو بهم میزنم

گریه که سهلٍ زیرچتر شونش

تا آخره دنیا قدم میزنم

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

میرحسین موسوی

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

صدایت

نوای دلنوازیست

چونان جویباری

در عمق جنگل تبدار

نرم و آرام

تن را که به خنکایش بسپاری

آتش درونت را می نشاند


صدایم کن ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

و من آن کلمه نخستینم


که بر دوش می کشد


رنج دوست داشتن را ...


 
شعری نا شناس


که در خلاف جهت به سوی


لب های تو


شنا می کند ...

 


 یک روز


تا کجا دوباره همدیگر را ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

محو در گستره‌ی آبی نقاشی‌ها


غزلی چیده ام از زمزمه‌ی کاشی‌ها


باز در خلسه‌ام آواز «بنان» می‌پیچد


حافظ آهسته مرا برده به خوش‌باشی‌ها


بر سرم سایه‌ی ابر کلماتی است شهید


شب رویایی شاعر شدن کاشی‌ها!

 

شب گل انداخته ازجلوه ی طاووسی تو   

  

یاقلم موی تودرپرده ی نقاشی ها   

ذفترم باغچه‌ی نرگس شیرازی توست


کار چشمت شده سر مشق غزل‌پاشی‌ها!


طرح لبخند تو را ماه به ماهی ها گفت


شور انداخته در برکه ای ازکاشی ها 

 

می تراودبه لبت آیه ی تحریم شراب    

که پراکنده شده حلقه ی عیاشی ها  

هیجانی ازلی ریخته‌ای در غزلم


منم و کوچه‌ی رندی‌ها، قلاشی‌ها


شعر من یک ورق از باغچه‌ی شب بویت


شرح سربسته‌ای از فلسفه‌ی گیسویت!

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

 

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

این مِی چه حرامیست،این مِی چه حرامیست؟

که عالم همه زآن می جوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند،

آن عاشق و دیوانه که این خمارو مستی را ساخت،

معشوق و شراب و مِی پرستی را ساخت،

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن سرمست شد

این جهان هستی را ساخت...

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط البالو جون| |

   لحظه ای آسمان تو بنگر نالۀ ارغوانیم 


                             با غم عشق او عیان شد روزگار جوانیم

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

يه سينه وقتي پر درد میشه با ساده ترين كلماتم ميشكنه 
شايد صداي شكستنشو كسي نشنوه ولي حس سنگين سكوتشو خيليا ميتونن از تو چهرت بفهمن
نمي دونم اين  من هستم كه با بودنم آرامش ديگرانو بهم ريختم يا من از بودن بعضيا احساس آرامش نمي كنم 
روزاهاو سالها اومدنو من فقط دنبال يه دل بودم براي خودم اما هيچي جز تكه هاي شكستش نصيبم نشد
نمي دونم چه بلايي سر اين دل بيچاره اومد كه توي سينم داره سنگيني مي كنه
نمي دونم چي شد كه اينطوري لگد مال شد 
بعد از اين همه سال كه گذشت هنوز مشكلشو پيدا نكردم 
كه چرا همه دوس دارن هم سخنش باشن ولي از پشت يه نقب يه نقاب شيشه اي
عادت، تاحالا زندگي كردن برات عادت شده نمي دونم؟!!
اما اين روزا زندگي كردن براي منو خيليا شده يه عادت يه عادت تلخ و سرد
حتي نديدن نور خورشيد و پرتوي امواجشم برام شده عادت
زندگيم شده روزايي كه ميانو ميرن ،روزاي تلخي كه با يه لبخند تو نظر مردم بايد شيرين جلوش بدم
چه خنده هاي تلخو سياهي كه هروز بايد به چشماي ديگران هديه بديم براي چي؟
براي اينكه كسي از تنهاييامون با خبر نشه
تاكي مي خوايم بخنديم؟ تو به من بگو تا كي؟
تا حالا شده خودتو جاي يه كي از دست فروشاي توي خيابون بزاري
تا حالا به چشماشون كه با  خستگي به  مردم نگاه ميكنن توجه كردي
يا به دستاتاشون با پوستاي خشنو ترك خرده 
نه مطمیناً خيلي كم پيش اومده كه نگاه كرده باشي چون هميشه انقدر عجله داري كه 
مي خواي هرچي زودتر از دستشون خلاص بشي
كاش مي شده بعضي وقتا ما آدما جامون باهم عوض مي شد تا مي فهميدم 
طمع تلخ سرما توي اين خيابونا ميتونه خيلي سردتر از اوني باشه كه ما فكرشو مي كنيم
توهم يه روز بدون اينه دستو به كني توي جيبات توي يه روز سرد از خونه بيرون برو
هميشه ميگيم لعنت به اين شانس چرا اينطوري شد ؟ چرا بد شد؟
اما چرا يه بارم نمي گيم شايد بهتر از اينم مي شد! 
آره شايد خوب شد كه بد شد تا ما بفهميم هميشه ميشه كه بهترم بشه  

((بهراد))
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من برای زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را

به روی اشکی از غروب ساکت و نارنجیه خورشید باز کردم

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

·         دل کندن سخت تره یا دل بستن؟ من می گم دل کندن... می دونی دل بستن می تونه الکی باشه وتورو بذاره سر کار اما دل کندن نمی تونه سرکاری باشه ... دیگه تویی واین دل... دلی که بخشیدی و..خودت می دونی یعنی یه

راز بین تو اون دل.. مگه نه؟

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی

نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط البالو جون| |

هرکه رفت پاره ای از دل مارا با خود برد

او که با ماست

او که نرفته است

از او بپرسید که چه میکند با دل من؟

گفتی دیدی؟دیدی چه ساده و چه به سادگی

از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم؟

دیدی هیچ کس از ما با ما نبود؟

گفتم آره میدونم....خوب!




نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني.
چي؟ يعني چه؟
و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي ما هستي!
و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق مي‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم.
فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم.
چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشواره‌اي الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد. حتي فكر كنم سعي كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم."
در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."
در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."
با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"
عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه."
و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات مي‌خرم؟"
خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی؟

به چه دل خوش کردی؟تکاندن برف از شانۀ آدم برفی؟

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط البالو جون| |


                                         عاقبت خواهم رفت
                                          تا سحر مي مانم ....

من در اين خاك غريب
همه از عشق و وفا لب به سخن مي گويند
ساده دل مي بندم
هرکه را مي بينم سخن از مهر و وفا مي گويد
در عمل بايد ديد کار اين مردم ، شيرين سخن زيبا رو
عاقبت دل بستم ،
آن همه مهرو وفا آخر کو
هرچه من مي جويم کمتر از آن اثري مي يابم
مانده ام بي کس و تنها در اين خاک غريب
مردم از عشق سخن مي گويند ، به درشتي به گزاف
اين همه زشتي و نا پاکي مردم ز کجاست؟
من دلم پر خون است
شده صد چاک دلم
عاقبت خواهم رفت
تاسحر مي مانم ....
سخنم را به که گويم؟
تو که نا پاکي من مي بيني!
لحظه اي در آينه خود را بنگر
عاقبت خواهي ديد که سحر مي آيد

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط البالو جون| |

عشق اینجا اوج پیدا میکند

قطره اینجا کارِ دریا میکند

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط البالو جون| |

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

                                               بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

اب از اب تکان نخورد

نه دیدی و نه دیده شدی

رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد

قافل ازینکه همین نزدیکیها

از اب ابی تر است دلی که میمیرد برای لحن کودکانه او

لحنی شبیه مریمی های پرپر...!!!


نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

دیروزها کسی را دوست داشتی

این روزها دلتنگی

این روزها تنهایی,تنها

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت...



نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط البالو جون| |

قصه را میدانم . هد هد صدایم میزند و شاید تا قرن های دیگر نیز صدایم بزند و من هنوز گنجشک کوچک عذر خواه باشم . اما این هدهد ما دلنگران است . میداند سفر چیست و لذت اوج چیست . سالها گذشت و شاید قرن ها از اولین روزی که قدم در این کره خاکی گذاشتم میگذرد . روزی که در قالب گیاه سر از خاک بیرون آوردم و روزی که همان گنجشک کوچک عذر خواه بودم امروز در سایه ی نجوای هدهد عقابی شده ام که زندگی را جز در اوج نمی خواهد . آؤی نیم نگاهی به آنسوی دریا و یکبار تنفس از هوای درون عقل را در قبال عشق سفر عاجز کرده است . مانده شکوهی ندارد ، باید بروم

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط البالو جون| |


آرام در آغوشم خوابیده بود. لبخندهای خوابکی‌‌اش بر لب نشسته بود.

 بلند شدم و سیگاری بر لب گذاشتم. از پنجره نگاهی به افق انداختم.

 چقدر دور دست بود و چقدر دست نیافتنی.

 بر روی تخت خوابیده بود و انگار درخواب هم مرا در آغوش گرفته بود.

 بالای سرش بودم و احساس می‌کردم که بر لبه‌ی تیغ ایستاده‌ام.

 آرام پیشانی صاف‌اش را بوسیدم و موهای شرابی‌اش را کنار زدم.

 به دوردست‌ها نگاه کردم، جایی که معلوم نبود به کجا ختم می‌شود.

 لبخند خوابکی‌اش مرا به خود می‌خواند.

 سیگار دیگری آتش زدم و در حالی که کت‌ام را بر می‌داشتم از اتاق خارج شدم و دیگر بر نگشتم .

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط البالو جون| |


Design By : Night Skin